تبلیغات
var pass1=”5533 اشراق عقل سرخ
نور اشراق عقل سرخ درجغرافیای عشق می تابد

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:نظرسنجی

آماروبلاگ


دانلود آهنگ جدید
دوشنبه 1398/06/4-03:04 ب.ظ



شعری از شاملو 
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود


نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1398/06/4 03:05 ب.ظ
سه شنبه 1398/04/4-11:41 ق.ظ



درصد کمی از انسانها 
نود سال عمر می‌کنند 
مابقی یک سال را 
نود بار تکرار می کنند ...

#چاپلین



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 1398/04/4 11:42 ق.ظ
شنبه 1398/03/4-11:25 ق.ظ



می گویند یک بار یک مؤمن مسیحی که عاشق پاپ بود، توانست از او وقت ملاقات بگیرد. وعده دیدار که رسید، قلبش داشت از جا کنده می شد، مدام به ساعتش نگاه می کرد و منتظر ورود پاپ به اتاق بود. طاقتش که طاق شد از یکی از کشیش ها پرسید: چرا جناب پاپ تشریف نمی آورند؟ کشیش به آرامی پاسخ داد: رفته اند دستشویی؛ الان می آیند.
سواد زندگی؛ توسعه توانمندی های فردی/ جعفر محمدی - ما همیشه به عالی بودن، متمایز بودن و حتی به شگفت انگیز بودن تشویق شده ایم. این گزاره از همان کودکی در باورهای ما ایجاد شده است که موفقیت چیزی نیست جز غیرعادی و فراتر از دیگران بودن.

برای اثبات این موضوع نیز به اندازه کافی داستان و مثال و مصداق وجود دارد که متقاعد شویم که خوشبختی و موفقیت فقط از کانال غیرعادی بودند می گذرد؛ مثلاً از انسان های معروف می گویند که راز موفقیت شان بیدار شدن در ساعت 4 صبح است و اگر ما بیشتر بخوابیم لابد شانسی برای موفقیت نخواهیم داشت و نظایر این ها.

واقعیت اما این است که در بهترین حالت، فقط می توانیم در یک چیز عالی باشیم، مثلاً فیلسوف خوبی باشیم یا تاجری زیرک ، یا مخترعی در رشته معدن یا شاعری سحرآفرین یا نویسنده ای متبحر یا معلمی فرهیخته یا ورزشکاری مدال آور یا خواننده ای خوش صدا و ... (از استثناها می گذریم).

تازه همان آدم هایی که ما نگاه تک بعدی به ایشان داریم - و مثلاً از این که ریاضیدان نابغه یا بورس باز حرفه ای یا سیاستمداری شناخته شده هستند شگفت زده می شویم- در بقیه بخش های زندگی شان کاملاً عادی هستند.

می گویند یک بار یک مؤمن مسیحی که عاشق پاپ بود، توانست از او وقت ملاقات بگیرد. وعده دیدار که رسید، قلبش داشت از جا کنده می شد، مدام به ساعتش نگاه می کرد و منتظر ورود پاپ به اتاق بود. طاقتش که طاق شد از یکی از کشیش ها پرسید: چرا جناب پاپ تشریف نمی آورند؟

کشیش به آرامی پاسخ داد: رفته اند دستشویی؛ الان می آیند.

مرد که گویی حرف عجیب و غریبی شنیده بود مانند اسپند روی آتش از جا جهید و گفت: دستشویی؟ پاپ؟ مگر پاپ دستشویی هم می رود؟!
و بعد در حالی که با دلشکستگی آنجا را ترک می کرد گفت: پاپی که دستشویی برود که پاپ نیست!

حالا این متن جالب و بی تکلف را که به  "دالتون ترامبو" نویسنده‌  آمریکایی منسوب است، بخوانید:

"یادم هست پیش از ازدواج‌ام، مدتی با همسرم همکار بودم. فضای کار باعث شده بود که او از شخصیت و اطلاعاتِ من خوش‌اش بیآید. ناگفته هم نماند؛ خودم بدم نمی‌آمد که او این قدر شیفته‌ یک آدمِ فرا واقعی و به قولِ خودش «عجیب و غریب» شده!

ما با هم ازدواج کردیم. سال اول را پشت سر گذاشتیم و مثلِ همه زن و شوهرهای دیگر، بالاخره یک روزی دعوای سختی با هم کردیم. در آن دعوا چیزی از همسرم شنیدم که حالا بعد از جدایی‌مان، چراغِ راه آینده‌ رفتارهایم شده:
-«منو باش که خیال می‌کردم تو چه آدمِ بزرگ و خاصی هستی!... ولی می‌بینم الآن هیچ‌چی نیستی!... یه آدم معمولی!»

امروز که دقت می‌کنم، می‌بینم تقریباً همه‌ ما در طول زندگی، به لحظه‌ ای می‌رسیم که آدم‌های خاص و افسانه‌یی‌مان، تبدیل به آدمی واقعی و معمولی می‌شوند. و درست در همان لحظه، آن آدمی که همیشه برای‌مان بُت بوده، به طرز دهشتناکی خرد و خاکشیر خواهد شد.

ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوش‌مان می‌آید، بت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.

واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌ ای هستند. حتی آن‌هایی که ما ابر انسان می‌پنداریم هم وقتی دست‌شویی می‌روند، وقتی می‌خوابند، آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرق شان بوی گند می‌دهد و... ."

بنابراین یادمان باشد که به آدم ها به عنوان ابَرانسان نگاه نکنیم و از آنها انتظارات فرا ویژه هم نداشته باشیم.
 
گفتیم که در بهترین حالت، ممکن است در یک عرصه موفق و سرآمد باشیم ولی مگر همه فیلسوف جهانی می شوند یا اگر در تجارت اند، به رده های بالای ثروت می رسند یا مگر همه در ورزش مدال می آورند؟
معلوم است که نه!
پس باید به جز عده ای بسیار بسیار اندک، همه میلیاردها انسان روی کره زمین را ناموفق و ناشاد بدانیم؟
باز هم معلوم است که نه!
 
معنای موفقیت را نظام های تربیتی، خانواده ها ، رسانه ها و ... در طول تاریخ به طرز وحشتناکی تحریف کرده و نسل اندر نسل منتقل کرده اند تا به ما رسیده است و ما نیز همان مفاهیم تحرف شده را به فرزندان مان منتقل می کنیم.

ما می توانیم بدون آن که حتی در یک موضوع خاص، سرآمد باشیم یا بدون آن که ثروتی هنگفت داشته باشیم یا بدون شهرت و محبوبیت اجتماعی نیز شاد و موفق باشیم: "با معمولی بودن".
فقط کافی است ارزش هایی که به نام موفقیت به مغزمان خورانده اند را بازنگری کنیم و ارزش های جدیدی را جایگزین شان کنیم. معروف ترین ارزشی که باید دور بریزیم این باور است که "برای موفق بودن باید خارق العاده باشیم" و به جایش این ارزش را جایگزین کنیم: "عادی بودن خود یک موفقیت است."

این باور به طرز قابل توجهی زندگی مان را تحت تأثیر قرار خواهد داد و حسی از آرامش و اطمینان را در زندگی مان جاری خواهد کرد.

دیگر چه ارزش هایی را دور بریزیم و چه ارزش هایی را جایگزین اش کنیم؟

پاسخ کلیدی این است: هر ارزشی که افسارش دست شما نیست را کنار بگذارید. این که من باید بنز S 500 داشته باشم، قطعاً خوشایند است. ریاست یک مجموعه بزرگ اقتصادی هم لابد جذابیت های خاص خودش را دارد. محبوب هر جمعی بودن هم که عالی است؛ اما وجه مشترک همه این ها -که برای بسیاری ارزش هایی جدی محسوب می شود- یک چیز است: افسارشان دست ما نیست. معلوم نیست بتوانیم بنز S 500 سوار شویم یا رئیس شویم یا ستاره هر جمعی شویم.

با این اوصاف مفاهیمی مثل "تو باید دکتر شوی" را به مغز کودکان تان  را تزریق نکنید چرا که این گزاره ها به اشتباه به عنوان ارزش های زندگی در باور آنها نهادینه می شود و اگر نتوانند مثلاً دکتر شوند، احساس شکست می کنند.

به جای ارزش هایی که تحقق نهایی شان در دست شما نیست، ارزش هایی را وارد زندگی تان کنید که بر آنها تسلط دارید و عمل به آنها کاملاً در اختیار شماست.
مثلاً درباره همین "تو باید دکتر شوی" (که واقعاً دست فرزندمان نیست که بشود یا نشود) ، می توان "تو باید تلاشت را بکنی" را جایگزین کرد (چرا که اصل تلاش در اختیار خود آدم است).

این که من باید محبوب هر جمعی باشم، می تواند فاجعه بار باشد چرا که هر جمعی مختصات خاص خود را دارد و من باید در هر جمعی به رنگی دربیایم و آخر سر هم معلوم نیست محبوب جمع خواهم شد یا محبوبیت را به دیگری خواهم باخت.
اما تحقق این ارزش که "من باید خوشرو" باشم، دست خودم هست. بنابراین در هر جمعی خوشرو خواهم بود و چون به ارزش خودم یعنی خوشرویی پایبندم، رضایت خاطر خواهم داشت.

اگر من یک روزنامه نگار باشم، ممکن است ارزشم این باشد که تیراژ نشریه ام مثلاً 100 هزار نسخه باشد و اگر 80 هزار نسخه شد، ناراضی و سرخورده خواهم شد. اما اگر ارزشم این باشد که مردمی بنویسم، همین که مردمی نوشتم، احساس رضایت درونی خواهم کرد ولو آن که تیراژم 10 هزار نسخه باشد.

اگر من یک مادر هستم، شاید تحصیلات عالیه فرزندم را ارزش بدانم و اگر فرزندم به دانشگاه نرفت، احساس می کنم مادر موفقی نبوده ام ولی ممکن است به عنوان یک مادر ارزش اساسی ام در فرزندپروری، تلاش برای رشد همه جانبه جسمی و روحی فرزندم باشد و همین که مطمئن شوم تمام تلاشی که یک مادر می توانست برای تربیت فرزندش انجام دهد را انجام داده ام، احساس رضایت و موفقیت می کنم.

پس عادی بودن را این گونه معنا می کنم: تعریف ارزش هایی که افسارشان دست خودم هست و سپس پایبندی به همان ارزش ها در حد متعارف. (بدیهی است که ارزش های تعریفی، نباید ضد اجتماعی باشند چرا که نقض غرض می شود و ما را وارد زندگی غیرعادی می کند.)

حالا ممکن است با این ارزش ها، دانشمند شوم، نخبه ورزشی شوم، تاجر بزرگی شوم یا یک کارمند کاملاً معمولی؛ فرقی نمی کند چون در هر حال، به ارزش هایی که خودم برای خودم تعریف کرده ام پایبندم و از زندگی ام احساس رضایت دارم.
به بیان دیگر، وقتی بین زندگی جاری و ارزش های من، فاصله بیفتد، من احساس سرخوردگی و عدم موفقیت می کنم ولی وقتی زندگی من  با ارزش هایی که خودم تعریف کرده ام مطابقت دارد، من یک فرد معمولی، راضی و موفق هستم. بنابراین ورزشکاری که ارزش اصلی او کسب مدال جهانی است ولی در آسیا مدال می آورد، سرخورده است و ورزشکاری که برای سلامتی و نشاط ورزش می کند، بدون مدال هم حالش خوب و از زندگی اش راضی است.

چند نکته کاربردی:

- هیچ گاه نکوشید از خودتان شخصیتی خاص و شکوهمند به نمایش بگذارید. دیر یا زود معمولی بودن تان لو می رود و آن فرّ و شکوه فرو می ریزد. بکوشید خود واقعی تان باشید. حتماً دوست داشتنی تر خواهید بود و روابط تان پایدارتر.

- درباره هیچ کسی، توهم انسان خاص بودن نداشته باشید، بعدها توی ذوق تان می خورد.

- به دیگران اجازه ندهید از شما بت بسازند. هر بتی روزی فرو خواهد ریخت. بت سازی یا محصول فاصله هاست یا کار متملقان. با آدم ها فاصله هایتان را کم کنید و رفتاری متواضعانه، مهربانانه و خودمانی داشته باشید و به چاپلوسان میدان ندهید.

- در بازبینی و بازتعریف ارزش های تان شجاعت داشته باشید و برایش وقت بگذارید؛ شما یک بار بیشتر زندگی نخواهید کرد.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 1398/03/4 11:27 ق.ظ
دوشنبه 1398/02/30-11:48 ق.ظ



به گرمابه ی آفتاب که رسیدم
آبشاری از نور بر شانه هایم سبک ترین بوسه های روشن بخش زندگی رامی نواخت
تامرا از چنبره ی روزمرگی رها سازد
و در در شط سرخ عاشقی
بر بلمی از نور سوار کند
تا آن سوی آب ها را تجربه کنم



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1398/02/30 11:54 ق.ظ
دوشنبه 1398/02/2-11:42 ق.ظ



کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1398/02/2 11:43 ق.ظ
دوشنبه 1398/02/2-09:34 ق.ظ



هر لحظه و هر روزی که به سعدی نیاز داشته باشی حاضر است تا با غزلی تورا از تنگنای ابراز احساسات و از زندان واژه هایی که نمی توانی با آنها غلیان احساسات را ابراز کنی تورا کمک کند و تازگی را به جانت ارمغان دهد . امروز نیز سعدی می تواند تورا عاشقانه و عارفانه در سرزمین شعر و هوای تازه ی غزل مهمان کند تا  از سفره ی ادب غزل نوش کنی .

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

 



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1398/02/2 10:19 ق.ظ
دوشنبه 1398/01/26-11:15 ق.ظ



امروز خوبم

هوایم خوب است

عشق را می فهمم

سبزه ها را خوب می بینم

اردیبهشت با خنکای هوایش در انتظارم ایستاده است

باید مثبت شوم

باید با خودم با طبیعت و با تمام لحظه هایم مهربانی کنم



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 1398/01/26 11:18 ق.ظ
یکشنبه 1398/01/25-12:26 ب.ظ



گفتن از لبانم بر نمی آید

نوشتن در انگشتانم نمی روید

نشسته ام

دستی نیست که از زمین بلندم کند

نمی دانم از فصل افسردگی است

یا در رگ هایم هوای پیری روان شده است

دوست دارم بنویسم

دوست دارم برخیزم

دوست دارم فریاد بزنم با حنجره ای جوان

با انرژِی

با عشق

با هوای تازه در آمیزم

دوست دارم باز باران با ترانه با گهرهای فراوان

قایقی می خواهم بروم تا آخر

آب را پارو بزنم

باور کن نوشتنم نمی آید

گفتنم از حنجره ام افتاده است

دست می خواهم

دستی به گرمی پنجه ی آفتاب

عصایی می طلبم جادویی

کسی نیست مرا اجابت کند

من فریاد می کشم

مرا به هوای تازه دعوت کنید

مرا به بودن به رفتن و به شدن دعوت کنید




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 1398/01/25 12:28 ب.ظ
چهارشنبه 1397/12/29-10:51 ق.ظ



شاید تصورت از من غلط باشد!
اما!
از تو می خواهم که با قلمی که در دستانت هنرنمایی می کند و بر صفحه دل ها می رقصد.
تصویری زیبا و ماندگار از من ترسیم کنی
نه باقلم سیاه بلکه با رنگ هایی که آب را بر بوم دل ها در زلالی تمام به تصویر می کشند.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 1397/12/29 11:00 ق.ظ
شنبه 1397/12/25-01:11 ب.ظ



صبح دیروز به دانشگاه رفتم. محوطه دانشگاه و مسیر صبحگاهی درختان دانشگاه به پیشواز ایستاده بودند در این هنگام است که گام های تو با شوق برداشته می شودو دانشگاه،  شرقی ترین منطقه ی جغرافیای معنوی ات می تواند باشد .وقتی می گویم دانشگاه منظورم واژه ای است که بر یک کلیت نام نهاده شده است و از نگاه کلی هرجایی که دانش و مهارت انسان را در حوزه ای خاص افزایش می دهد می تواند دانشگاه باشد .هرچند این تابلو ها و مکان های خاص مانند دانشگاه ،حوزه ، مدرسه،و مراکز آموزشی همه و همه می تواند دانشگاه باشند  و نمادی برای دانش افزائی .
امروز صبح وقتی در محوطه ی دانشگاه قدم بر می داشتم مسیری که از آن می خواستم بگذرم برایم تداعی گر مسیری بود که سالها پیش در دانشگاه شهید چمران اهواز تجربه کرده بودم با دوستان و همکلاس هایی که همه درعنفوان جوانی بودیم یعنی هیجده تا بیست ساله و شوقی برای دانستن و رفتن و اینک در آستانه ی دهه ی پنجم عمرم هستم که باز هم در مسیر دانشگاه راه می روم .این برایم اتفاق جالبی است و فالی نیکو ،در این مسیری که دیروزبودم باز هم درختانی و نیمکت هایی بودند که قدم زدن را لذت بخش می کرد .ساده و صمیمی در مسیری سبز

عکس از ابراهیم محمدی-دانشگاه ایلام -یکشنبه 26اسفند ماه 1397



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 1397/12/26 12:28 ب.ظ
سه شنبه 1397/12/21-09:03 ق.ظ



امروز اول صبح که بیدار شدم تلوزیون را روشن کردم شبکه آی فیلم صحبت های سیروس الوند کارگردان فیلم خسته دلان را پخش می کرد و در باره فیلم بحث می کرد تا اینکه در باره تیتراژ آخر فیلم هم صحبت کرد و یک بیت از شعر تیتراژ را خواند که خیلی برام جذاب بود که این شعر با صدای قاسم افشار خونده شده .فیلم در میان قطاری ساخته شده است یعنی در کوپه های قطار و این نشان می دهد که ما در قطار زمان زندگی هستیم .روز ی سوار می شویم و روزی پیاده و این بیانگر زندگی ماست و شعر هم خیلی گیرایی دارد با آهنگی که برایش ساخته شده و خوانشی که از آن می شود. مرا به یاد شعری از مولانا می اندازد که میگوید در قطارم روز و شب .
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می شمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب

و این تیتراژ  جذاب و خواندنی و شنیدنی است .با صدای قاسم افشار

تو تب و تاب رفتنم

شوق سفر داره تنم

تو این تبار موندنی

اونکه نمی مونه منم

من راهی رهائیم

کی میدونه کجائیم

با خود و بی خبر زخود

عاقل و دیوونه منم

خونه ی ما خونه ی عشق

بهار ما بهار عشق

اون که با عشق و خاطره

میاد کنار تو منم

گم گشته ی دشت جنون

در جستجوی بودنم

بوی خوش پیراهنم

بر خاک سرسبز تنم

رنگین کمان بی غروب

در دشت عاشقی منم

اون که با عشق بودنت

قصد سفر داره منم



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 1397/12/21 09:17 ق.ظ
شنبه 1397/12/18-08:00 ق.ظ



ثانیه ها،دقیقه ها،روزها،هفته ها،ماه ها،سال ها،،قرن هاو هزاره ها برزندگی این کره خاک گذشته اند ،می گذرند، و خواهند گذشت یعنی ملیاردها سال از وجود این کره ی خاکی گذشته است و ممکن است ملیاردها سال دیگر نیز بگذرد .
امروزتقویم رومیزی اتاق کارم را که ورق زدم هیجدهم اسفند ماه بود یعنی فقط 12 روز دیگر به پایان سال 1397خورشیدی باقی مانده است گویا همین دیروز بود که این تقویم را نصب کردم اما روز به روز ورق خورد بی آنکه من متوجه شوم که بیش از 300ورق را ورق زده باشم و این یعنی حتی اگر صدها سال عمر کنی باز هم ورق می خورد و نکته ی اساسی اینکه ما به عنوان انسان هایی که خود را بر موجودات دیگر برتر می دانیم و مدعی هستیم چه مقدار از این ملیاردها سال گذشته و آینده را به خود اختصاص می دهیم  در خوشبینانه ترین تصور فقط و فقط شاید 100سال که آن هم همه مفید نیست ما در این برش کوتاه از این سیر پیاپی تاریخ باید استفاده کنیم ما باید برخیزیم باید هر آنچه می توانیم از یادگیری از عشق ورزیدن از خوب بودن از مبارزه از همه چیز که می توانیم و در استعداد ما هست را شکوفا کنیم و به قول دوستی که می گفت : حیف است این زمان بگذرد و این زمین بچرخد و ما در غفلت خود خوابیده باشیم و به قول استادم که می گفت : اگر تمام عمرت را در مقیاس یک روز کوتاه کنی تو در چه لحظه ای از این روز هستی در صبح در ظهر یا در عصر ،پس عمر کوتاه است و زود می گذرد هرچند مشکلات زندگی زیاد است هر چند سختی های زندگی بسیار است و هرچند جسم ما که جنبه مادی دارد در برخورد با زندگی شرایط و اقتضائات خود را دارد و طبیعی است اگر مشکلاتی نیز داشته باشد اما روح خود را صیقل دهیم و در روزمرگی ،جان عزیز خویش را به دست فراموشی نسپارم چون غیر از این عالم طبیعت و ماده که طبیعتش رنج و سختی و بیماری و فقر و مشکلات است رو ح و جان ما دنیای دیگری را هم برای ما مهیا می سازد. مانند دنیای هنر و عشق و دوستی و ادبیات و شعر و علم ودانش و بوده اند دانشمندانی که تا آخر در سختی بوده اند و بوده اند هنرمندانی که در فقر زیسته اند اما لذت هنر و عشق یازی را فراموش نکرده اند . خود را در روزمرگی های بی ارزش فراموش نکنیم خود را شی واره نکنیم که روزمرگی مانند اشیا ء بی جان ما را به هر سمت و سویی ببرد . نیرومندی به نیرومندی بازوان ستبر و جسم نیرومند نیست نیرومندی به نیروی اراده و برنامه و روح بلند است . انسان برای زیستن های متعالی ساخته شده است که مانند عقاب های تیز پرواز آسمان ها را کشف کند نه مانند ماکیان (مرغان خانگی ) فقط در زمین خواب پرواز را ببیند .
ما در این برش کوتاه زندگی که در اختیار داریم از میان این همه برش در طول تاریخ چه کرده ایم و چه باید بکنیم ؟



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 1397/12/18 08:30 ق.ظ
پنجشنبه 1397/12/16-09:16 ق.ظ




این روزها هرچه به سال نو نزدیک می شویم یاد و خاطره ی دو فرهنگی عزیز دیارمان هم نزدیک می شود وکم کم یک سال تمام از سفرابدی شان می گذرد .خداوند روحشان را شاد گرداند.حال به بازنشر دلنوشته ای که در اردیبهشت 97 به یاد این دو فرهنگی عزیز نوشتم می پردازم تا از این دوستان عزیز یادی کرده باشم .

دلنوشته ای به یاد دومعلم جوان مرحوم مهدی فتحی و علی بوچانی به بهانه ی روز معلم - اردیبهشت 97

 

کجایی ؟

در کدام جاده ها سیر میکنی ؟

رو به کدام آفتاب راه می روی ؟

خیابان ؟

خانه؟

مدرسه ؟

در هیچ کدامشان نیستی

در هیج جای ممکن که سراسیمه می جویمت پیدا نمی شوی

کجایی ؟ کجا رفته ای ؟ خودت بگو کجا بجویمت ؟خودت بگو چگونه بجویمت؟

نامت را در همه جا فریاد زده ام

بر دیوارها

این کوچه

آن خیابان

روزنامه ها را با نامت آزین بسته ام

گم، شده ای!!!

در همین خیابان رو به خانه ،حوالی همین غروب ،دستانت در دستانم بود ولی با غروب آفتاب ،دستانم را رها کردی ودر تاریکی همین شب  ناپدید شدی

برگرد!

بیا!

برای پاهایم رمقی نمانده است

خودت بیا

خودت

با پاهای خودت

تو را به جان همه ی آنانی که دوست داری

تورا به جان عزیزترین نامی که می شناسی 

تو را به جان من

تو را به جان خودت 

بعد از این همه تکاپوی بی حاصل من

بعد از این همه جستجوی سراسیمه ی من

و نشانی های غلطی که از تو به من داده بودند

خسته و نا امید افتاده ام

راستی بعد از این همه باورم شده است که گم شده ای ، ودستانت را از دست داده ام

اما هنوز امید هست  

هنوز نشانی های دیگری هست

هنوز کسی به من میگوید که جستجوکن

خانه که نیستی ؟

شاید خیابان ؟

اما خیابان ها را  همه با پاهای رنجور خودم دور زده ام

شاید مدرسه؟ آری مدرسه؟، کلاس درس ؟

اما ! همکارانت تورا از من می جویند و شاگردانت سرگردان کلاس های دیگرند

 باور م شده است که دستانت را رها کرده ام

باورم شده است که بهارم خزان شده است

باورم شده است که نیستی

ولی هرگز نمی خواهم و نخواسته ام که نشانی قبرستان را برای جستجویت نشانم دهند  

نه !مگر می شود مرا رها کنی؟

مگرمی شود مدرسه را فراموش کنی؟

مگرمی شود  به همین زود ی بروی؟

من دیگر خاموشم ،حرفی نمی زنم ، گله ای نمی کنم

خودت بگو ؟

مگر می شود ؟

مگر می شود مرا رها کنی ....؟

 

مرحوم مهدی فتحی دبیر شیمی دبیرستانهای میمه در حوالی سال  1380شمسی وعلی بوچانی آموزگار دبستان ابوذر میمه در فروردین 1397دعوت حق را لبیک گفتند هردو از فرهنگیان خوشنام ومردانی نیک منش بودند یادشان گرامی ،مرحوم مهدی فتحی یک روز قبل از تحویل سال 1397 هجری شمسی در دهلران دار فانی را وداع گفتند و شادروان علی بوچانی در عصرگاه 1397/1/25هجری شمسی

مدیر وبلاگ




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 1397/12/16 09:24 ق.ظ
چهارشنبه 1397/12/15-08:28 ق.ظ



افسوس که شعرهای آبکی و بی رمق شاعران امروز جای خود را به مفاهیم بلند و اشعار فخیم سعدی و حافظ و مولانا داده است و افسوسی فزونتر بر اینکه خوانندگان شعرهای ناب و اصیل بسیار اندک شده  و به شعرها و آهنگ هایی دل خوش کرده اند که کوچه و بازار ی اند .امروزه باید با حسرت و آه این ندای حافظ را دوباره به گوش فلک رساند و از این اوضاع نابسامان هنر و شعر و عشق بازی گله مند بود که می گوید : «شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد » آری شعری باید خواند که با آن بتوانی رطل گران یعنی پیمانه ی بزرگی از شراب ناب بزنیم یعنی در فهم و لذت شعر شناور بشویم و سرمست از مفاهیم بلند آن شعر باشیم خیلی از شعرها که می خوانیم می بینیم که می توان با آنها رطل گران زد و می توان با آنها به سماع برخاست و از ثری تا به ثریا عشق بازی کرد و سرمست از باده ی ناب معرفت شد و رقصید و چرخید با آهنگی آسمانی و دلی آکنده از دوست داشتن و عشق ورزیدن تا سختی ها  و دشواری های طبیعت را با روح لطیف شعر و هنر شکافت و عالمی دیگر ساخت . عالمی که بوی هنر و شعر و موسیقی اصیل از آن برخیزد .یکی از این شعرها شعری از سعدی شیرین سخن است که امروز ورد زبانم شده است .

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی

چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم

نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم

که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان

تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم

دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان

بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 1397/12/15 08:44 ق.ظ
شنبه 1397/12/11-01:32 ب.ظ



دیروز از صفحه ی تلوزیون ،پزشکان جهاد گری که برای عمل جراحی کسانی که به طور مادر زادی دچار شکاف لب شده بودند  به مناطق محروم آمده تا آنها را به طور رایگان معالجه کنند  را نشان می داد با یکی از این پزشکان که مشخص بود علاوه بر مهارت پزشکی ذوق ادبی و عرفانی نیز داشت مصاحبه کردند و او ضمن لذتی که از کار می برد این شعر راهم بر زبان جاری کرد و شعرش چقدر من را مجذوب کرد و چقدر پر معنا و عمیق بود شاید ساعت ها با همین یک بیت شعر لذت می بردم .
چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر
تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"

زمانی که حضرت موسی به کوه طور رسید به خداوند عرض کرد که خودت را به من نشان بده و خداوند فرمود: لن ترانی یعنی هرکز مرا نخواهی دیدو اینجا شعر می گوید اگر از دوست و معشوق جواب منفی شنیدی ناراحت نباش تو فقط صدای دوست را بشنو و شنیدن صدا و آهنگ دوست خودش کافی است حتی اگر صدای او به مفهوم جواب منفی باشد و حتی اگر صدای او این باشد که مرا هرگز نخواهی دید تو فقط دوست را برای دوستی بخواه نه برای مزد و پاداش و... و این یک بیت  وسعت انسانیت را نشان آدمی می دهد.


ارنی :خودت را نشانم بده
لن ترانی: هرگز  مرا  نخواهی دید



و چون موسى در موعدى که براى او مقرر کرده بودیم آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا، خودت را به من بنماى تا به تو بنگرم. پروردگارش گفت: هرگز مرا نخواهى دید، ولى به این کوه بنگر، اگر پس از آن که من بر آن ظاهر شدم، برجاى خود ماند، مرا خواهى دید، و آن گاه که پروردگارش بر آن کوه جلوه کرد، به جلوه اش کوه را از هم پاشید و موسى بیهوش بر زمین افتاد و چون به هوش آمد گفت: پروردگارا، منزهى تو! به سوى تو بازآمدم و توبه نمودم و من از میان کسانى که ایمان دارند که تو دیده نمى شوى، نخستین نفرم.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 1397/12/11 02:00 ب.ظ






  • تعداد صفحات :17
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...